تبلیغات
***جدایی را نمی خواستم خدا کرد، نمی دانم کدام ناکس دعا کرد***

همدلی

همدلی از هم زبانی بهتره

 

رو به غـــــروب

 

نویسنده:رضا


ریخته سرخ غروب
جابه‌جا بر سر سنگ
كوه خاموش است
می‌خروشد رود
مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ كبود

سایه آمیخته با سایه
سنگ با سنگ گرفته پیوند
روز فرسوده به ره می‌گذرد
جلوه‌گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یك لبخند

جغد بر كنگره‌ها می‌خواند
لاشخورها سنگین
از هوا تك‌تك آیند فرود
لاشه‌ای مانده به دشت
كنده منقار ز جا چشمانش
زیر پیشانی او
مانده دو گود كبود

تیرگی می‌آید
دشت می‌گیرد آرام
قصه‌ی رنگی روز
می‌رود رو به تمام.

شاخه‌ها پژمرده است
سنگ‌ها افسرده است
رود می‌نالد
جغد می‌خواند.

غم بیامیخته با رنگ غروب
می‌تراود ز لبم قصه‌ی سرد
دلم افسرده در این تنگ غروب

از سهراب سپهری - هشت کتاب